دفتر خـــــــاطرات
دفتر خاطرات
وقتی که بچه بودم یه روز و روزگاری مادر من بهم داد یه چیز یادگاری
یه دفتر خاطرات با شعرای قشنگش غزلهای حافظو,قصه های بلندش
تو دفتر خاطرات نوشته بود یه جمله خدا کمک کن به ما,مهدی بیاد این جمعه
تو دفتر خاطرات یه عالمه جمله بود غصه های نه گفته حرف زمینی نبود!!
دردو دلای یک زن میون یه کوه غم انگار نداشته امید تا که تموم شه ماتم
نوشته بود یه جمله از ته و اعماق دل خدا مدد کن بیاد,کشتی نشسته به گل
مادر من کنارم اشک تو چشاش حلقه زد با دستای قشنگش به موی من شونه زد
زیر لبش زمزمه, ای یوسف فاطمه پس کی میای تو ارباب؟طاقت من هم کمه
یه چشم من به دفتر به خاطرات رنگیش چشم دیگم به مادر ,بخاطر دلتنگیش
شب به سحر رسیده,دفتر خاطراتم تو دست من جا مونده,منتظر جوابم
جواب یک سوالی که مادر از تو پرسید؟ پس کی میای تو مهدی؟ جمعه دیگه سر رسید
ما منتظر نشستیم تا جمعه های بعدی فقط بگو زود میای؟ مردیم از این دلتنگی
ساعت روی دیوار عجب زبونی داره کنایه زد به من گفت پای زمون تو کاره
ثانیه ها رو بشمر,دقایقم نثارت به ساعت و روز رسید ,خستگی میشه کارت
خستگی از روزگار,خستگی از دست یار خستگی از شعار و خستگی از انتظار
حرف حساب جوابی نداره که نداره ساعت روی دیوار از دل خبر نداره
ما منتظر به پاییم تا که بیای از ره دنیا بدون مهدی عمرا صفا نداره..
اللهم عجل لولیک الفرج شاعر:مصطفی نصیری
استفاده از شعر با ذکر منبع بلامانع در
غیر اینصورت ...با خدا
به وبلاگZOHOR-MONJI خوش آمدید.